:::: منو ::::

انتشارات ناهید

معرفی کتاب های منتشر شده

برچسب پست ها / پویا رفویی

  • بهمن ۰۱ / ۱۳۹۶
  • ۰
رمان ، داستان کوتاه, رمان های ترجمه

بیرق انگلیس

بیرق انگلیس

بیرق انگلیس

ایمره کرتیس

ترجمۀ پویا رفویی

این پندار که جهان عبارت از وجود واقعیتی عینی، مستقل از ماست، حقیقتِ فلسفی بدیهی‌فرض‌شده‌ای بود. حال آنکه من ، در صبح دل‌انگیزی در بهار ۱۹۵۵، ناگهان به این نتیجه رسیدم که فقط یک واقعیت وجود دارد و آن همانا خودم، زندگی‌ام، این عطیه‌ی سست‌بنیاد به مهلت نامحتومی بود به‌غنیمت‌رفته، تاراج‌برده‌ی نیروهای اجنبی، در محاصره، محدود، انگ‌خورده، داغ‌آجین؛ بر من بود تا از «تاریخ»، این مولَک مخوف، پس بگیرمش، چه از آنِ من و تنها از آنِ من بود و بر این نسق، من عهده‌دار آن بودم.

از خطابه‌ی نوبل ایمره کرتیس

 

از وقتی وسط خواندن رمانی جنایی، ناگهان خود را کاملاً به هویت جنایتکار احتمالی بی‌رغبت یافتم، دیگر رمان جنایی نمی‌خوانم؛ در این جهان -جهانی جنایت‌پیشه- گذشته از تحمیق‌شدن، و در عمل توهین‌دیدن، هیچ ضرورتی نمی‌دیدم تا خودم را به این دردسر بیندازم که جنایتکار چه کسی بود: همه جنایتکار بودند.

***

عاقبت، لحظه‌ی معهود زمانی فرارسید که من تف سربالای آن دفتر تحریریه شدم، و متعاقبش، تف سربالایی برای… برای همانی‌که جز خودم همه به آن جامعه می‌گفتند، مشروط بر اینکه جامعه‌ای در‌کار بود، یا به‌عبارتی اگر جامعه همینی بود که بود، در‌این‌صورت من تف سربالای همانی بودم که به‌جای جامعه جامی‌زدند، به‌جای گله‌ای که حالا مثل سگِ شلاق‌خورده‌ای می‌لایید، که حالا مثل کفتار گرسنه‌ای، یک‌بند از حرصِ قوت لایموتی هی زوزه می‌کشید، که اگر دستش به آن می‌رسید لت‌و‌پارش می‌کرد؛ دیرزمانی برای خودم تفی سربالا بودم، و کم‌‌و‌بیش برای زندگی نیز تفی سربالا شدم.

***

در پاتیلِ تاریخ کذا‌و‌کذای جهان، که ما همه در آن قُل می‌زنیم، قاشق چوبی اهریمن دوباره باز ته سوپِ آدم‌پزان را درآورده بود. من آنجا خود را به حال بی‌رمقی افسرده، در میتینگ‌هایی می‌بینم که تا دم صبح کش می‌آید، از جایی‌که سگ‌های دوزخ پارس می‌کنند، تازیانه‌ی نقد و نقد خویشتن بر پشتم می‌نشیند، و دمادم من هی فقط انتظار می‌کشم، انتظار آنکه تا کِی و کجا دری باز شود که از آن پرتم بفرمایند آنجا که برخی نِی انداختند.

  • مرداد ۱۰ / ۱۳۹۶
  • ۰
ضربان (دم حیات) ، کلاریسی لیسپکتور
رمان ، داستان کوتاه, رمان های ترجمه

ضربان (دم حیات)

ضربان (دم حیات)

ضربان (دم حیات)

کلاریسی لیسپکتور

ترجمۀ پویا رفویی

چهار دهه پس از مرگ لیسپکتور ،آثار او در آستانه ی قرنی تازه توجه مخاطبان جهانی ادبیات را برانگیخته است. در بین این آثار، ضربان جایگاه ویژه ای دارد. نویسنده در این رمان روایتی را خلق کرده است که تا زنده است به پایان نمی رسد، و در عین حال پس از مرگ او نیز همچنان ادامه می یابد. ناتمامی متن به دلیل مرگ ناگهانی یا ناگزیر نویسنده یا راوی نیست. لیسپکتور به عمد، روایت را طوری طراحی کرده است که پس از مرگ او نیز ادامه پیدا کند. طنز پیچیده و شگفت کتاب از همین امر ناشی می شود. روایت زندگی به زمانی بس طولانی تر از کل زندگی محتاج است.

متن پشت جلد کتاب:

اگر کافکا زن بود، اگر ریکله برزیلی یهودی تباری بود زادۀ اوکراین. اگر رمبو مادر بود، اگر به پنجاه سالگی رسیده بود. اگر هایدگر از آلمانی بودن دست کشیده، رمانس زمین را نوشته بود. من از چه رو به این اسم ها متوسل شده ام؟ از این رو که طرحی از همجواری فراگستری رسم کنم. حدود همین حوالی، جایی است که لیسپکتور در آنجا می نویسد.

هلن سیکسو

از ادبیات به تنگ آمده ام: تنها سکوت تسکینم می دهد. اگر به نوشتن ادامه می دهم، به این خاطر است که در این جهان کار دیگری ندارم جز انتظار مرگ. جستجوی کلمه ای در تاریکی … بر آنم در گِل و لای غلت بزنم.

کلاریسی لیسپکتور

ادامه مطلب